بعضی هافکرمی کننداگرظاهرشان راشبیه شهداکنندکار
تمام است.
نه!بایدمانندشهدازندگی کرد.
شهیدعلیرضاموحّدی دانش می گوید:
"شهیدعزادارنمی خواهدبلکه رهرومی خواهد."
وشهیدهمّت می گوید:
"شهدارابه خاک نسپاریدبلکه به یادبسپارید."
چه خوب می گفت شهیدزین الدّین:
"اگرمن وتوازاین صحنه دفاع ازانقلاب عقب نشستیم فردا
درمقابل شهداهیچگونه جوابی نداریم."
راستی به این فکرکرده ایم فرداچه جوابی به شهداخواهیم داد؟
شهیدمسعودملّاحسینی دروصیّتنامه اش می گوید:
"به شماتوصیه می کنم درهرامری به سخنان حضرت امام
مراجعه کنید!باسکوتش سکوت کنیدوبااعتراضش اعتراض با
تاییدش تاییدوباتکذیبش تکذیب..."
مادرشهیدی تعریف می کرد:
فرزندشهیدش هنگامی که سخنان امام ازتلویزیون پخش
می شدگوش می کردودریک برگه می نوشت وخودش راملزم
می دانست که به آن عمل کند.
سیّدمرتضی می گوید:
"حزب اللّه اهل ولایت است واهل ولایت بودن دشواراست
پایمردی می خواهدووفاداری."
رهبرعزیزمان هم گفته است:
"تاظلم درجهان هست مبارزه هم هست تامبارزه هست
خطّ سرخ شهادت الهام بخش رهروان مکتب جهادومقاومت و
شهادت است."
یاران!
قدری فکرکنیم.ببینیم چه کرده ایم؟!به راستی چه شد؟!
چراماازقافله عشق جاماندیم؟!
چرافکرمی کنیم بایک قدم کوتاه برداشتن توانسته ایم رسالت
خودرابه اتمام برسانیم؟!
بیاییدفکرکنیم که ایرادماچیست؟
چراجوابی که مامی گیریم مثل پایان کارشهدانیست؟
به راستی چرا؟!
این روزها...
همه دین خودرابه انقلاب وامام وشهیدان اداکردند!!!
یکی گفت:
"صداوتصویرمراپخش نکنید."
یکی گفت:
"دیگرفیلم بازی نمی کنم."
یکی گفت:
"دیگرجایزه های شمارانمی گیرم."
یکی سبزبه خودش بست ویکی سیاهپوش شد.
یکی سینه سپرکردوگفت:
"من این انقلاب رابه آتش می کشم وحقّ خودم را
ازآن می گیرم."
یکی گفت:
"برای حفظ نظام انقلاب رابی آبرومی کنم."
یکی قلم به دست گرفت ویکی کوکتل ویکی کلت...
نمی دانم شایداگرتوپ وتانک داشتندروی صدّام راهم سفید
می کردند.
این روزها...
انگلیس واسرائیل خطّ امامی شده اندبرای مدّعیان خطّ امام...
خط می دهند...نسخه می پیچند...مصاحبه ترتیب می دهند...
شعارمی سازندوساعت اللّه اکبرتنظیم می کنند.
به قول آقا...
"این روزهابسیاری ازخواص درامتحان مردودشدند."
یک خطّ امامی تندروبه گاردریل انقلاب کوبید...
یکی ازشاهراه ولایت خارج شد...
یکی دراتوبان رسالت چپ کرد...
آن یکی دریادگارامام کورس گذاشت...
دیگری درصادقیه ویراژرفت...
یکی بسیج رادورزدآن یکی آزادی رادنده عقب رفت...
دیگری دروحدت اسلامی خاموش کرد...
بعضی هاامّا...چراغ قرمزولی عصرراهم ردکردند...
این روزها...
همه جاپرازرنگ وریاست.دین محمّد(ص)ملعبه دجّاله هاست.
اسلام زخمی طالبان والقاعده ووهّابی هاست.
سبزهم نیرنگ دیرپای قرآن برسرنیزه هاست.
هرکس راهش ازدیگری جداست.
نعوذباللّه هرکس خودش یک پاخداست.
این روزها...
علی امّاتنهای تنهاست....
سردارپرافتخارعشق وایمان دست بسته...غریب وخسته
میان خیل یاران زخمی ترازهمیشه دلواپس جمل وصفّین و
نهروان.
خونین دل وخاردرچشم...آماج بغض هاوکینه هاست!
اوتنهاامیدگم شدگان درغبارفتنه هاست...
برعهدخوداستوار
"رهبرم خامنه ای فرزندشایسته روح خداست..."
چندعکس زیباازرهبرعزیزسیّدعلی:
یک عکس تکان دهنده ازپیکرمطهّرشهیدهمّت...

سه تاعکس ازشهدای دفاع مقدّس
التماس دعا...
ناله راهرچندمی خواهم که پنهان درکشم
سینه می گویدکه من تنگ آمدم فریادکن...

بعضی هایتان چه زیبابه خانه برگشتید...

سلام بابای گلم بیدارشومنم زهراکوچولوی تو...

سلام بابایی من وداداشی اومدیم پیشت نمی خوای
ماروببینی...!!؟

این عکس بابامونه! نگاه کنیدچقدرقشنگه...
خواهرم سرخی خونم رابه سیاهی
چادرت به امانت دادم
پس امانت دارخوبی باش...
بابانان داد...
باباآب داد...
آن مردبااسب آمد...
کمترازهفت سالم بودکه این جملات رومی نوشتم و
گریه می کردم...
نوشتم وخوندم امّاحیف...
حیف که توی کلاس اوّل برام معنی نکردن ومن هم توهمون
حال وهوای خام بچّگی باباروبایه دست دهنده تصوّرمی کردم...
اونایی که دست دهنده ی پدرروندیدندبهترفهمیدندکه این
باباواسشون باباست...
فهمیدندکه...
بابازندگی داد...
باباآزادگی داد...
بابادرباران رفت تامادرتابش
خورشیدباشیم...





آغازهفته دفاع مقدّس گرامی باد....
ای شهیدان!مابعدازشماهیچ نکردیم.
لباس های خاکیتان رادرمیدان های مین ولابه لای سیم خاردارها
رهاکردیم...
عهدمان راشکستیم ودعای عهدمان رافراموش کردیم...
زمان ندبه وسمات راگم کردیم.
شربت های صلواتی رابانسیان برزمین ریختیم وبه عطش خندیدیم...
برتصاویرنورانیتان روی دیوارهای شهررنگ غفلت پاشیدیم و
پوسترتبلیغاتی نصب کردیم...
تاول شیمیایی راازیادبردیم وغیرت هارا به بهایی اندک فروختیم...
عشق رابه بازی گرفتیم وازخون هایتان به راحتی گذشتیم.
امّابازهم امیدی هست...
آری تاولایت هست هنوزامیدداریم...
(نوشته ی:غروب شلمچه)

لحظه ای مارابخوان ای عشق!
زمین!اندکی پناه ماباش!
وای خاک! مارابه جایی ببرکه آسمان ازآنجاشروع
می شودتادوباره
دل رابه دریای عشق زده وقدم در
دربیابان های خشک وسوزان جنوب نهیم.
دل رابه گوشه ی چفیه گره بزنیم ودرکنج حرمخانه ی
این خاک هابادل آواره خلوت کنیم
اینجاکنعان دلدادگی است.
اینجاسرزمین مردانی است که تاآخرکوچه های عرفان
رابامحبّت زهرارفته اند.
مردانی که عاشق شدندوبهای عشق ازجان پرداختندکه
عشق آتشی است که جان های بی شمارراسوخته
است.وتوشنیده ای حکایت شمع وپروانه را...پروانگانی
بال وپرسوخته که درره عشق بایدازهرچه تعلّق
دست شست حتی این تن خاکی...
حجاب تن رادیواری دیدندمیان خودومعشوق.
حجاب چهره جان می شودغبارتنم
خوشادمی که ازاین چهره پرده برفکنم
این سرزمین بوی پیراهن یوسف های شهیدرابرای
روزمبادادرچشمان غم گرفته اش به امانت نگه داشته
است.خاک راکه نگاه می کنی همه تسبیح است!
دانه دانه مثل اشک...
راه رفتن روی این خاک هاحسّ عجیبی دارد...
مزه ی مرگ می دهدحین زندگی!
ازگوشه گوشه ی این سرزمین صدای
"السّلام علیک یااباعبدالله"می آید!
طلائیه...عطش نوشان بزم ظهرعاشوراوبچه های انتقام
سیلی زهرا.
ظهروشیمیایی وبوی دودوبادام تلخ وچه باورکنی یانکنی
ماسک هابه تعدادبچه هانبودوسرفه هاکه تمامی ندارند...
فکّه...همان جایی که اذن دخولش تشنگی است.
تاچشم هاگواهی می دهدرمل است وغربت ومظلومیت.
جایی که خیلی راحت می شوددست خدارادید...
آن راگرفت وبالارفت.
جایی که روی تمام سنگ هایش نوشته اند:
"یادمان نرودقمقمه هاهمیشه بوی
مشک عبّاس می دهند."
چقدردرفکّه نسیم حسین می وزد!
چقدرآوینی می بارد!سیّدی که همین جاپرنده شد.
"چگونه دربندخاک بماندآنکه پروازآموخته است و
راه کربلامی شناسد"
شلمچه رنگ غریبی دارد...
نمی دانم چه رازی است...اصلاتانام شلمچه را
می نویسی دستی می آیدوکلمه هارامی بردسمت
بی قراری ها...
چقدرمظلومیّت این جاپیدامی شود!
درشلمچه مظلومیت آفتابی ترین مفهومی است که
هیچ وقت پشت ابرنمی ماند.
وغروبش هنوزدرغوغای غریبی غم وبغض پروازمی دهد...
هرچقدرکه بیشترفکرکنی بیشتربه این معنامی رسی
که درشلمچه همیشه حق باسکوت است...
اینجاسکوت که کنی تازه گوش هایت می شنوند.
خاک های تفتیده ی شلمچه تنهااکسیری است که
جان های مرده راازنواحیامی کند...
به این خاک که می رسی چونان موسی بایددل به آتش
زدوپاهارابه مهمانی خارهای بیابان بردکه این خاک
سجده گاه آسمانی هاست.
واروند...آب وآتش...
یاصاحب الزّمان!
شایدماراباوری نیست تادریابیم شهادت انگاره ی
وصال توست.شهدانیزباتوغایبند!
ای کاش مانیزباتوغایب بودیم...
ای کاش ماهم چونان خورشیدهای درخشان به عیدخون
کشیده شویم تاتورادریابیم.
"این بقیه الله؟"
امروزبرای شهداوقت نداریم
ای داغ دل دیده توراوقت نداریم
باحضرت شیطان سرمان گرم گناه است
مابهرملاقات خداوقت نداریم
چون فردمهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعاوقت نداریم
درکوفه تن غیرت ماخانه نشین است
بهرسفرکرببلاوقت نداریم
تقویم گرفتاری ماپرشده اززر
ای داغ دل لاله توراوقت نداریم
هرچندکه خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ماوقت نداریم....
پرنده گفت: «غیراز تو، پرندههای دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش میشود.» پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانههای کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت میآید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟» انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
«بسم الله الرحمن الرحيم»
... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان هر بار سراغش را از خدا میگرفتند.
و خدا هر بار به فرشتگان میگفت: میآید؛ من تنها کسی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینۀ توست.
گنجشک گفت: لانۀ کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بیکسیام.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بیموقع چه بود؟ چه میخواستی از لانۀ محقّرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟...
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.
سکوتی بر عرش طنینانداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانهات بود، خواب بودی.
باد را گفتم تا خانهات را وارونه کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطۀ محبّتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد...
گاهی وقت هاازنردبان بالامی رویم تادست های خدارابگیریم
غافل ازاین که خداپایین ایستاده و
نردبان رامحکم گرفته که مانیفتیم...![]()
![]()
ناله کن ای دل به عزای علی
گریه کن ای دیده برای علی
کعبه زکف داده چومولودخویش
گشته سیه پوش عزای علی
ماه دگردردل شب نشنود
صوت مناجات ودعای علی
وای امیردوسراکشته شد
خانه ی غم گشته سرای علی
امشب آرزوهاتوروی بال فرشته هابذار
وتارسیدنشون به آسمون دعاکن....
صدای اجابت که به دلت رسیدمنو
فراموش نکن.
به قدرشب قدرالتماس دعا
قراربودلی لی بازی کننددخترکوچولوهای محله رامی گویم.دوبه دوولی
تعدادشان ۵نفربود.یابایدیکی پیدامی شدو۳گروه دونفره می شدندویااین
که یکی کم می شد.
هرچه فکرکردندکسی راپیدانکردندکه بروندبه دنبالش...پس به ناچارباید
یکی کنارگذاشته می شد.
ده -بیست-سی-چهل آوردندوقرعه به نام یکی ازدخترکوچولوهاافتادکه
بااخم بغضی کردوگفت:"اگه منوبازی ندین به بابام می گم".
به ناگاه همه ی نگاه هامتوجّه فرشته شد...یکی ازدخترهاکه کمی از
بقیه بزرگ تربودروبه اوکردوگفت:"فرشته توبازی نیستی"
فرشته خیلی آرام رفت وروی پلّه ی خانه شان نشست ودیگرهیچ
نگفت...
دخترکوچولوهاتندتندسنگ می انداختندلی لی می کردندوبازی پیش
می رفت.دیگرصدای خنده های کودکانه ی بچه هاتمام کوچه راپرکرده
بود...ناگهان فرشته باحالت بغض بلندشدورفت داخل خانه.
مادرش داشت پیراهن مریم خانم رامی دوخت.فرشته رفت وخودش را
انداخت توی بغل مادروگفت:"بچه هادارن لی لی بازی می کنن منو
انداختن بیرون وبازی ندادند."
مادرش آهی نامحسوس کشیدوگفت:"عیب نداره دخترخوشگلم بروپلاک
باباروبرداروبااون بازی کن."
ناگهان فکری به سرش زد.اشک هایش راپاک کردورفت پلاک رابرداشت
ودویدتوی کوچه وهمین طورکه پلاک رامی چرخانددادزد:"من پلاک دارم
شماندارین هی هی"
بچه هاهمه دویدندبه طرفش ودورش جمع شدند.
هرکسی چیزی می پرسید...
عاطفه گفت:"مال کیه؟"
میناپرسید:"می دی منم ببینم؟"
سارادستی انداخت دورگردنش وملتمسانه گفت:"فرشته بیاجای من
بازی کن وبذارمن پلاک روبندازم گردنم."
وفرشته کیف می کردکه بابانیست پلاکش هست...
به این فکرمی کردکه دیگرهمیشه می تواندلی لی بازی کند.تواین فکر
بودکه شایدحتی اگراین دفعه صاحب خانه آمدبرای اجاره های عقب
افتاده پلاک بابارانشان بدهدوبگوید:"بیااین پلاک روبرای چنددقیقه بنداز
گردنت واجاره های عقب افتاده روازمامان نگیر"
تواین فکربودکه ازاین به بعدهروقت انجمن اولیاءومربّیان پدرش رادعوت
کردندهمراه خودپلاک پدرش راببردوبگذاردآنهاپلاک راببینندوشایدهم
مثل ساراپلاک رابوس کنندودرعوض پول کمک به مدرسه وخرج ورق
امتحانی وامثال این هاراازمادرطلب نکنند...
به این فکرمی کردکه چراتابه حال مادرمشکلاتش رابه این راحتی وبه
وسیله ی این پلاک می توانست حل کندولی حل نمی کرد.به این فکر
بودکه...
ناگهان صدای سمیراراشنیدکه باافاده گفت:"مگه چیه؟خودم بهترش
رودارم"
وگره ی روسری اش رابازکردوپلاک طلایی ای راکه چندشب پیش یعنی
شب تولدبرایش خریده بودندنشان بچه هاداد.
دخترکوچولوهابادیدن پلاک طلایی سمیرادورفرشته راخالی کردندوبه
طرف سمیرادویدند.
ساراکوچولوپلاک بابای فرشته راازگردن درآوردوازهول این که نتواندپلاک
طلارابوس کندهمین جوری زمین انداخت ودویوطرف سمیرا...
دوباره تنهاشده بود...خیره خیره گاهی به پلاک باباوگاهی به بچه ها
که دورسمیراراگرفته بودندنگاه می کرد.
آرام خم شدپلاک رابرداشت وگرفت جلوی چشمانش...اعدادروی پلاک
یواش یواش پیش چشمانش تارمی شد.
پلاک وزنجیرراتوی دستش گرفت ودوباره دویدداخل خانه.
سخت گریه می کرد...به اتاق که رسیددیگرخودش رادرآغوش مادر
نینداخت.
روبه روی مادرایستاده وباغضب وهق هق آنچه رااتّفاق افتاده بودبرسر
مادرفریادزد.
مادرهمان طورکه سوزن می زدبه فریادهاوناله های اوگوش کردوسپس
آهسته سوزن وپارچه راکناری گذاشت وشروع به صحبت کرد:
"عیب نداره مامان جون...دخترخوشگلم...خانوم خانوما...الهی مامان
دورت بگرده اونهابچه ان نمی فهمن...پلاک بابای تومال یه قهرمانه...مال
جنگه...جنگی که بابای توجلوی دزداودشمناروگرفت...پلاک باباخیلی
ارزشش ازپلاک طلای سمیرابیشتره.پلاک بابا....."
که ناگهان فرشته دویدتوی صحبت مادرش وسرش فریادزد:
"نمی خوام من این پلاک رونمی خوام...من اصلابابارومی خوام.
من می خوام لی لی بازی کنم...
من...من اصلابابارومی خوام.من اصلایه پلاک طلایی می خوام.اگه این
پلاک این قدرمی ارزه...."
دیگرگریه مهلتش ندادوازاتاق دویدبیرون.
آهای تویی که داری این صفحه رامی خوانی فهمیدی چی گفتم؟؟
فرشته پلاک طلایی می خواد...
آهای خانمی که تمام فکرت رادوچرخه ی سمیرامشغول کرده
فرشته پلاک طلایی می خواد...
آهای مسئولین
فرشته پلاک طلایی می خواد...

عیبی نداردخاک هم باشی قبول است
یک چفیه وساک هم باشی قبول است
تنهاتلاشش انتظاراست وسکوت است
پروانه ای که توی تارعنکبوت است
امشب عروسی می کنم جای توخالی
پای قباله جای امضای توخالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بارهم بابای معلوم الاثرباش...
شاعر:گمنام
شهیددادن که دادن اصلاواسه چی رفتن؟؟؟؟؟؟
نمی دونم به حال کی وچی ولی غصّه خوردم البته نه برای اوّلین بار...چون مابااین حرفابزرگ شدیم.
شایدبعضی نمی دونن دفاع یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟
دفاع یعنی غلتیدن درمیدون مین...افتادن روی سیم خاردار...تیرمستقیم تانک...یتیمی وآوارگی...
فراموش کردن عصای پیری پدرومادرو...
نمی دونم شایدبعضی ازاین هاتاحالااسم ناموس به گوششون نخورده.عیب نداره:
شهیددادن که دادن که دادن اصلا واسه چی رفتن؟؟؟؟؟؟؟
بازهم نمی دونم ولی متاسّفم.
این هاندیدن همسرشهیدروموقعی که بچه هاخوابیدن بشینه کنارعکس شوهرش وباهاش درددل کنه.
این هانمی دونن به جای بابا توخونه قاب عکسش جانشین باشه یعنی چی؟؟؟
این هاندیدن اشک بچه های شهداروتوخلوت وقتی به بابای دوستاشون حسودیشون می شه...
این هاندیدن بچه های شهداچه جوری بزرگ شدن.....
ولی این هاگذشت واین بچه هابزرگ شدن.
شماچی بزرگ شدی؟؟؟؟؟؟
آهای شماهایی که ازقافله عقب هستیددنده عقب نرید....

کوچیکترکه بودم فکرمی کردم بارون اشک خداست ولی مگه خداهم گریه
می کنه؟؟؟؟؟
چرابایددل خدابگیره؟؟؟؟
دوست داشتم زیربارون قدم بزنم تابوی خداروحس کنم اشک خداروتویه کاسه
جمع کنم تاهروقت دلم گرفت کمی بنوشم تاپاک شم.
آسمون که خاکستری می شددل منم ابری می شد.
حس می کردم که آدمادل خداروشکستندویاازیادش غافل شدند...
همه می گفتند:"بارون رحمت خداست"
اماحس کودکانه ی من می گفت:
خدادلش ازآدماگرفته
دلم برات تنگ شده خیلی...خیلی زیاد...کاش ماجای اون ماشینابودیم وتازه می خواستیم بیاییم
پیشت...الآن نزدیک غروبه.غروب روزسه شنبه توجمکرونت حالی داره دعای توسل.
ولی ازشانس من...هیچ وقت نتونستم راحت وبی دردسریه جمکرون برم.هیچ وقت لیاقت هم کلام شدن
باتورونداشتم
دلم برات تنگ شده آقاتنگ...تنهاچیزهایی که تونبودشماآرومم می کنه چفیه ی اقاست واون۲نامه...
خیلی سخته عاشق باشی ودهنتوببندنوبگن:"هیچی نگو...فقط بسوز...بسوز...اون قدربسوزتاخاکستر
شی...."
دلم تنگه آقا...تنگه...دلم ازاین کره ی خاکی گرفته...کره ای که تاچشم کارمی کنه همش شده زمین و
زمین وزمین.
این خاک آسمونی نداره که به بارونش دلم روخوش کنم...به آبی بودنش...به روشنی آفتابش...این جا
همش شده زمین...زمینی که خدای آدماش شده افراددوروبرشون.
آقاروی زمین دیگه دلم به هیچی خوش نیست جزظهورشماکه اونم معلوم نیست من باشم یا....
می دونم خیلی کوچیک ترازاونم که بخوام ازشهیدوشهادت بگم ولی می گم:"دوست دارم به خاطرشما
وخدای شمابمیرم.دوست دارم وقتی نفس های آخرمومی کشم روپای شماتموم کنم...دوست دارم
وقتی دارم می میرم توشهادتین روبهم تلقین کنی دوست دارم فقط توبهم افتخارکنی...فقط تو...
وخدامی دونه که چقدرمنتظرم...منتظریه روزطلایی.روزی که پاسخ تمام خستگی های راهم روبگیرم...
منتظرروزی که ببینم به اون همه صبروشکیباییم پاسخ داده شده.
آقا...آقای مهربونم...سرورم...جونم...تموم وجودم توروخدا...شماروبه مادرتون فاطمه ی زهراوپدرتون
علی(ع)قسم می دم زودتربیایین...
آقااین مردم دیگه تاب وتوان ظلم وجنایت روندارن...زودتربیایین وبهشون بگین که این همه سال انتظارما
نتیجه دادو....وتوبودی که مارونظاره می کردی وکمکمون...
آقا...آدمای این جادیگه هیچی براشون مهم نیست.
تنهاچیزی که براشون مهمه وجودخودشونه وخودشون...هیچ کس به خاطردیگری خودشوتوزحمت
نمیندازه...
آقادلای آدمامثل سنگ شده....دیگه هیچ احساسی نمونده...وبه همون سنگ بودنش هم می نازند.
ومن مبهوت این آدم هام...ومن حیرون این زندگی هام...
که چه طورمی شه بااین دلای سنگی زندگی کرد.
آقامنتظرتم بیا...همه منتظرتیم...همه
"الهم عجل لولیک الفرج"
میلادحسن خسروی دین است امشب
شادی وسرورمومنین است امشب
ازیمن قدوم مجتبی طاعت ما
مقبول خداوندمبین است امشب....
خدایا...
ببخش مراکه دلم گاه می گیردوپناهی جزتوندارم که باوی درمیان بگذارم.
ببخش مراکه ازخیلی چیزهاآزرده می شوم وتنهابه تومی گویم.
ببخش مراکه توان شکرندارم که آن همه خیرکه به من بخشیدی راشکرگذارم...
دلتنگ حدیث رفتنم...من جامانده ام...شایدخواب بوده ام امامن تورادرهمین واژه هاپیداکرده ام.
توآن حقیقت آشکاری هستی که همیشه درخانه ی دلم جاداری وفراترازهمه ی کلماتی...
خداوندا:
باتوسخن می گویم...تویی که محرم تمام اسرارم بوده وهستی
می روم ومی روم تند...اماآرام می رسم...می رسم به آستانه ای که سال هاست ان راگشوده ای تا
مراعبوردهی ازخاک به عرش.
الهی:
ازمن بگیرآن چه توراازمن می گیرد.
سرنوشت
دلم گرفته ازاین روزهادلم تنگ است
میان ماورسیدن هزارفرسنگ است
مراگشایش چندین دریچه کافی نیست
هزارعرصه برای پریدنم تنگ است
اسیرخاکم وپروازسرنوشتم بود
فروپریدن ودرخاک بودنم تنگ است
چگونه سرکنداین جاترانه ی خودرا
دلی که باتپش عشق اوهماهنگ است
هزارچشمه ی فریاددردلم جوشید
چگونه راه بجویدکه روبه روسنگ است
مرابه زاویه ی باغ عشق مهمان کن
دراین هزاره فقط عشق پاک وبی رنگ است...








